خط چشم کشیدم. رو دستم خطِ خودکاره. صورتم جوش‌های قرمز و زیرپوستی زده. ضدجوش زدم روشون. 

به‌چندین علت جوش زدم. چون غمگین و استرسی‌ام، تاثیر پریود و هورمون، کاپوچینو و قهوه، و خب سرم دیشب چرب بود. البته یه کرم مرطوب‌کننده ایرانی هم خریدم و دو بار استفاده کردم. قبلا داشتم، بد نبود. نمی‌دونم اون تاثیری گذاشته‌ یا نه. 

حقیقتا همون عنوان! حیف من به این‌همه زیبایی و لوندی و شخصیت و تحصیلات و هنرمندی. عیبی نداره اگر الان شرایط باب میل این خانومی که من هستم، نیست. فقط می‌تونم در لحظه باشم و لذت ببرم از چیزی که وجود دارم. 

فقط باید آب زیاد بخورم، قند رو به حداقل برسون. نرمش‌ها و ورزش‌های کوچولو رو فراموش نکنم. درس بخونم و با آرامش جلو برم. مواظب روحم باشم و نذارم کسی بیاد تو سرم و با من دعوا راه بندازه. چون من می‌خوام درس بخونم و پیشرفت کنم. بیشتر پیشرفت کنم. خانومی بشم که صداش آرومه و کافی و باکلاس و بوسیدنی. 

راستی بخشی از پست‌هامو باید پاک کنم. ایرادی نداره. روی بیان حساس بودم. اما اینجا نه. چون حجم پیش‌نویس‌‌ها بیشتر ازین رو جا نمی‌ده تو خودش.

نیاز دارم آروم و سایلنت و سامرتایمی قهوه به دست و مو بسته‌ی کلیپس شکلاتی، درس بخونم و مووآن کنم. 

اما همش ذهنم درگیر آدمای گذشته و کلا گذشته‌س‌. ازش رد نمی‌شه ذهنم. می‌دونم. باید به خودم یادآوری کنم واسه پی‌ام‌اسه؟ 

وقتایی که ازین تایم می‌گذره به خودم می‌گم این‌طور مواقع به خودت یادآوری کن که می‌گذره، که آروم می‌شی و موقت هستن اینا. اما وقتی تو این وضعم، ازینکه احساسات انسانی‌م رو ربط بدم به ترشح چیزی درونم، غمگین کننده‌س و انگار به عمق ماجرا پی نبردم و خودم خودمو درک نمی‌کنم. 

تو فکرم پر میشه از سکوت‌هایی که کردم. کاش نمی کردم؟ همش مجبور بودم، می‌دونی؟ وگرنه من کسی‌ام که شوخی‌پذیر نیست از هرکس و ناکسی. نمی‌تونم ببینم‌ و بشنوم و یا احساس کنم کسی بهم بی‌احترامی کرده. و هرچیزیو هم ربط می‌دم به همین.

یه‌وقتی بحث خوابگاه و دخترهای جنده و دهاتی‌ش بود. الان بحث خانوادگیه.

من سیاستش رو ندارم. بدم بیاد، درست شاید برخورد نکنم‌باافراد. بلد نیستم. نشون میدم که ازت بدم‌میاد. خب درستش همینه. 

می‌دونی مجموعه‌ی سکوت‌هایی که مقابل چیزایی کردی که ناخوشایندت بوده، تکرار همون رفتارا میشه و شبیه یه حسرت و بغض و خشم برات می‌مونه؟ 

من پر خشم می‌شم. 

خوبه که اینجارو دارم.

معلومه که من ارزشمندم و میرم جایی که قدرمو بدونن و از جایی که بهم بی‌احترامی کنن فراری‌ام.

اصلا چرا بخوام خودمو مجبور کنم و قانع کنم که کوتاه بیام و چشم‌پوشی کنم؟ نمی‌خوام. دوست ندارم.کلا دوست ندارم اذیت شم. چرا وقتی اذیت میشیم، خودمونو گول بزنین و آروم‌کنیم؟ می‌تونیم کلا اذیت نشیم.

تو به من بی‌احترامی‌ کردی. من کوتاه اومدم اما تو بی‌احترامی‌ها نمی‌تونم. نمی‌خوام ببینمت. حالم ازت به‌هم خورده.

 

مطالبی که باید برای امتحانم بخونم بی‌نهایت زیادن. فقط همین درسی که ۲۰ام امتحانشو دارم، هر فایلش حدود ۱۰۰تا ۱۰۰و خورده‌ای صفحه‌س و هر صفحه ریز ریز و پر جزئیات. و استادش هم یه روانی جزئیات بده. 

مغزم دعوا داره. هنوز گیره. یه هورمون منو می‌کشونه به چندماه و چندسال پیش و همون صحنه یا صحنه‌های مشابه‌ای که ساخته ذهنمه. جواب می‌دم، قهر می‌کنم، داد می‌زنم، ناراحت می‌شم. 

خسته‌م

حالم ازین دنیا و زنده بودن توش به‌هم می‌خوره