نیاز دارم آروم و سایلنت و سامرتایمی قهوه به دست و مو بسته‌ی کلیپس شکلاتی، درس بخونم و مووآن کنم. 

اما همش ذهنم درگیر آدمای گذشته و کلا گذشته‌س‌. ازش رد نمی‌شه ذهنم. می‌دونم. باید به خودم یادآوری کنم واسه پی‌ام‌اسه؟ 

وقتایی که ازین تایم می‌گذره به خودم می‌گم این‌طور مواقع به خودت یادآوری کن که می‌گذره، که آروم می‌شی و موقت هستن اینا. اما وقتی تو این وضعم، ازینکه احساسات انسانی‌م رو ربط بدم به ترشح چیزی درونم، غمگین کننده‌س و انگار به عمق ماجرا پی نبردم و خودم خودمو درک نمی‌کنم. 

تو فکرم پر میشه از سکوت‌هایی که کردم. کاش نمی کردم؟ همش مجبور بودم، می‌دونی؟ وگرنه من کسی‌ام که شوخی‌پذیر نیست از هرکس و ناکسی. نمی‌تونم ببینم‌ و بشنوم و یا احساس کنم کسی بهم بی‌احترامی کرده. و هرچیزیو هم ربط می‌دم به همین.

یه‌وقتی بحث خوابگاه و دخترهای جنده و دهاتی‌ش بود. الان بحث خانوادگیه.

من سیاستش رو ندارم. بدم بیاد، درست شاید برخورد نکنم‌باافراد. بلد نیستم. نشون میدم که ازت بدم‌میاد. خب درستش همینه. 

می‌دونی مجموعه‌ی سکوت‌هایی که مقابل چیزایی کردی که ناخوشایندت بوده، تکرار همون رفتارا میشه و شبیه یه حسرت و بغض و خشم برات می‌مونه؟ 

من پر خشم می‌شم. 

خوبه که اینجارو دارم.

معلومه که من ارزشمندم و میرم جایی که قدرمو بدونن و از جایی که بهم بی‌احترامی کنن فراری‌ام.

اصلا چرا بخوام خودمو مجبور کنم و قانع کنم که کوتاه بیام و چشم‌پوشی کنم؟ نمی‌خوام. دوست ندارم.کلا دوست ندارم اذیت شم. چرا وقتی اذیت میشیم، خودمونو گول بزنین و آروم‌کنیم؟ می‌تونیم کلا اذیت نشیم.